تبليغاتX
(¯`•¸·´¯) سوگند (¯`·¸•´¯)

 

در معرکه چشمانت شوقی است

 که حجم تمامی دوست داشتن را پلک میزند

روز تمومه دختراو مهم تر از همه مامانا ومامان بزرگا مبارک

مامان جونم ببخش دیر آپیدم خودت که درجریان مشکلاتم هستی.

 

 دوست دارم بهترینم

+ نوشته شده در پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 8:55 توسط زهراجووووووون |


سلام

یه خواهش از دوستانی که این وبلاگو می خونن:

 این وب واسه حرف دلمه اگه ناراحت میشین لطفا نخونین،

تاکیدمی کنم نخونین.

بچه ها انقدر دلم گرفته..!البته عادیه باشناختن شخصیت اصلیه عاشق پیشه ها بایدم گرفته باشم.

تا حالا اسمه کسی که ازدستش ناراحت بودمو نگفتم.ولی الان دیگه میگم:

خیلی پستی ...خیلی...(ازدلم نیومد بگم!)

آخه دختره احمق اون...

مشکلات من یکی دوتا نیست که.

دختر رو از چاله درآوردم حالا با کله داره میره توچاه(کاش درش نمی آوردم.)

تازه تبعیدم شدم.تا۱۰روز واسه کمک کردن البته ایندفعه به خودم.نمی دونید چه صفائی داره البته

 واسه اونایی که کسی منتظرشونه.فکرنکنم واسه من خوشایند باشه 

اه...ببین چندخط غرزدم.ببخشید.واسم دعاکنید.

دنیا به کام

 

خدا تنهاست

يکي بود يکي نبود

يک مرد بود که تنها بود

يک زن بود که او هم تنها بود

زن به آب رودخانه نگاه مي کرد و غمگين بود

مرد به آسمان نگاه مي کرد و غمگين بود

خدا غم آنها رو ميديد و غمگين بود

خدا گفت:

شما را دوست دارم

پس همديگر را دوست بداريد

و با هم مهربان باشيد

مرد سرش را پايين آورد

مرد به آب رودخانه نگاه کرد و در آب زن را ديد

زن به آب رودخانه نگاه ميکرد، مرد را ديد

خدا به آنها مهرباني بخشيد و آنها خوشحال شدند

خدا خوشحال شد و از آسمان باران باريد

مرد دستهايش را بالاي سر زن گفت تا خيس نشود

زن خنديد

خدا به مرد گفت:

به دستهاي تو قدرت ميدهم تا خانه اي بسازي

و هر دو در آن زندگي کنيد

مرد زير باران خيس شده بود

زن دستهايش را بالاي سر مرد گرفت مرد خنديد

خدا به زن گفت:

به دستهاي تو همه زيبائيها را مي بخشم

تا خانه اي که او مي سازد، زيبا کني

مرد خانه اي ساخت و زن خانه را گرم کرد، آنها خوشحال بودند

آنها خوشحال بودند

خدا خوشحال بود

يک روز، زن پرنده اي را ديد که به جوجه هايش

غذا مي داد. دستهايش را به سوي آسمان

بلند کرد تا پرنده ميان دستهايش بنشيند

اما پرنده نيامد،،،پرواز کرد و رفت

و دستهاي زن رو به آسمان ماند. مرد او را ديد

کنارش نشست و دستهايش را به سوي آسمان بلند کرد

خدا دستهاي آنها را ديد که از مهرباني لبريز بود

فرشته ها در گوش هم پچ پچي کردند و خنديدند

خدا خنديد و زمين سبز شد

خدا گفت:

از بهشت شاخه اي گل به شما خواهم داد

فرشته ها شاخه ي گلي به دست مرد دادند

مرد گل را به دست زن داد

و زن آن را در خاک کاشت

خاک خوشبو شد

پس از آن کودکي متولد شد که گريه ميکرد

زن اشکهاي کودک را مي ديد و غمگين بود

فرشته ها به او آموختند که چگونه

طفل را در آغوش بگيرد و از شيره ي جانش به او بنوشاند

مرد زن را ديد که مي خندد، کودکش را ديد که شير مي نوشد

به زمين نشست و پيشاني بر خاک گذاشت

خدا شوق مرد را ديد و خنديد

وقتي خدا خنديد

پرنده بازگشت و بر شانه مرد نشست

خدا گفت:

با کودک خود مهربان باشيد تا مهرباني را بياموزد

راست بگوييد تا راستگو باشد

گل و آسمان و رود را به او نشان دهيد تا هميشه به ياد من باشد

روزهاي آفتابي و باراني از پي هم گذشت

زمين پر شد از گلهاي رنگارنگ ولابلاي گلها

پر شد از بچه هايي که شاد دنبال هم ميدويدند

خدا همه چيز و همه جا را مي ديد

مي ديد که زير باران مردي دستهايش را بالاي سر

زني گرفته است، تا خيس نشود

زني را ديد که در گوشه اي از خاک

با هزاران اميد شاخه گلي مي کارد

دستهاي بسياري را ديد که به سوي آسمان بلند شده اند

و پرنده هاي که...

خدا خوشحال بود

چون ديگر

غير از او هيچ کس تنها نبود

 

اين روزا...

اين روزا ، درياي دل ، بدجوري طوفاني شده

آسمون اين چشا ، بدجوري باراني شده

اين روزا ، جاي يه چيزي ، توي قلبم خاليه

تكسوار روياهام ، مترسكي پوشاليه

اين روزا، انگار ازين ، عالم و آدم بريدم

از تموم خوش به حالي هام ، ديگه دست كشيدم

اين روزا ، عطر اقاقي رو ، ديگه دوست ندارم

يا اگر دارم ، ديگه حتي به روم نميارم

اين روزا ، توي دلم ، صداي غم رو ميشنوم

ميگه بعد ازين ميام ، هر روز بهت سر ميزنم

اين روزا ، عشق و يقين ، از دل من فراريه

قصه ي تحمل هم ، حكايتي تكراريه

اين روزا ، هيچ قسمي رو ، ديگه باور ندارم

اعتقادي هم به عشق و ، يارو ياور ندارم

اين روزا ، شك ميكنم ، به پاكيه زلال آب

حتي حرمت نداره ، ديگه برام تعبير خواب

اين شبا ، حتي چشام ، خوابهاي رنگي ندارن

همه شون سياه سفيدن ، كه قشنگي ندارن

اين شبا ، آسمون دلم ، چقدر بي ستارس

قصه هاي شب من ، همش كم و نيمه كارس

اين شبا ، ديوهاي قصه هام ، ديگه دود نميشن

كه جاشونو ، به فرشته هاي مهربون بدن

اين روزا ، صداي بارونم ديگه تكراريه

مثل ضجه هاي اون ، ساعتهاي ديواريه

ساعتي كه تيك تيكش ، قلب سكوت و ميشكنه

قصه ي رفتن عمرو ، داره فرياد ميزنه

اين روزا ، فكر ميكنم ، فقط بايد دعا كنم

اوني رو كه گم شده توي دلم ، صدا كنم

شايد آفتابي بشه ، تو شب يلداي دلم

شايدم حل بكنه ، اينهمه درد و مشكلم

 

 

عاشقا مردن...

تو فصل سرد کابوس٬که درد و غم زیاده

حاکم شهر سنگی یه حکم تازه داده

تمام عاشقا رو سپرده دست جلاد

گفته که دیگه این شهر  هیچ عاشقی نمی خواد

یکی یکی دلا رو بسته به چوبه دار

گفته فقط بمونن  قلبای سرد وبیمار

بازم سکوت وتردید شهر وگرفته در بند

جلادا عاشقا رو دوباره دوره کردن

تو گرگ و میش این صبح  یه قتل عام تازس

تا شب رو دست این شهر یه عالمه جنازس

مردم شهر سنگی هنوز  اسیر صبرن

به جای کلبه عشق به فکر سنگ قبرن

 

 

تولدیک اشک 

دیری­ست به انتظار نشسته­ای! انتظاری سخت و کشنده !
 
انتظارت سرمی­رسد ! او را می­بینی که چه غریبانه دست در دست رقیب، خرامان دور می­شود
 
و رفته رفته صدای قهقهه مستانه­شان در فضای شالیزار می­پیچد !
 
انتظارت سرمی­رسد ! می­چکی و زیر پای عابران به فنا می­رسی !
 
آخرین عبارت من فدای قامت تو !
 
ای اشک خونین ! تولّدت مبــارک !
                                                    
 
 
 
+ نوشته شده در پنجشنبه سی ام خرداد 1387ساعت 1:32 توسط زهراجووووووون |


 

سلام سلام سلام

سلام رفقا

سلام به همه بروبچه سرویس مارلیک ۲ که این روزای آخر دربه در شده بودن

سلام به همه آدمایی که دلمو شکوندن

سلام به اون عزیزانی که تو این چندروز که نبودم خفن بهم فاز دادن

سلام به همه ی اونایی که امروز فاز ۵رو متر کردن!

سلام به اونایی که هندسه رو چت زدن

.

.

.

وسرآخر این عکسا تقدیم به شما...

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و هفتم خرداد 1387ساعت 12:25 توسط زهراجووووووون |


تعطیل

شد!!!

به

خاطره

دل...

و

امتحانات

نه

برای

همیشه.

برمی گردم

یادتون

نره

دوستون دارم

 

 

+ نوشته شده در دوشنبه سی ام اردیبهشت 1387ساعت 7:55 توسط زهراجووووووون |


سلام رفقا

تا حالاشده زندگی عزیزتون در حاله ازبین رفتن باشه؟

تا حالاشده یکیو خیلی دوست داشته باشین واون توحاله مردن باشه؟

تا حالاشده یکی لافه عاشقی بزنه و وقتی حالتون بده نیاد بپرسه چه مرگته؟

 تاحالاشده کسی که دوستون داره(مثلا) اونقدر توغمهاش غرق شده باشه وتورویادش رفته باشه؟

تاحالاشده چون ناراحتیتو به کسی نمی گی (که اونم ناراحت بشه) ناراحتت کنن؟ 

تا حالاشده باکسی شوخی کنین واون خیلی بد رفتار کنه؟(مختص آقا...)

تاحالا شده یکی ۲هفته ی تموم سرکارتون گذاشته باشه؟

تاحالا شده از دست دوستاتون خیلی ناراحت شده باشین اونا حتا(حتی)نفهمن که شما ناراحتین؟(واسه شماست خانم ...)

حالا دوستای گلم بگن:

من باید بخندم؟

حالابهین وماهان و امیرعلی وعلی و۹۱۵و...بگن:(که هیچ وقتم نمی گن)

من باید بخندم؟(به چه قیمت؟)

دنیابامن بدتا کرد...

حالامن بایه دله شکسته چی کارکنم؟

برام دعا کنید.

دنیا به کام

 

 

+ نوشته شده در یکشنبه بیست و نهم اردیبهشت 1387ساعت 20:28 توسط زهراجووووووون |


جاده ی بی قراری هام هنوز ادامه داره...!!!

 فرح جونم و باران عزیزم و ... شرمنده دراولین فرصت حتما می آپم(با مطالب خوب)

 

+ نوشته شده در جمعه بیست و هفتم اردیبهشت 1387ساعت 0:49 توسط زهراجووووووون |


      

+ نوشته شده در دوشنبه بیست و سوم اردیبهشت 1387ساعت 17:18 توسط زهراجووووووون |